پارت بیست و پنجم :

از رفتارش رنجیدم. یقین داشتم که جدی نبودن پیشنهادم را فهمیده است. تلخ و گزنده گفت:
_ فرار کار آدم بزدله!
حرصم را با کنایه‌اش برانگیخت:
_ پس تو خماری سازش آذر بمون، آدم شجاع! تا وقتی اون راضی نشه، باهات زیر یه سقف نمیام!
سوک لبش کشیده شد و بااطمینان گفت:
_ مجبوره رضایت بده.
_ چرا؟
نگاهش روی صورتم چرخید و مرموزانه گفت:
_ به نفعشه که قبول کنه، وگرنه ناچارم دست به کار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    نه آذر و نه هومن رفتارشون طبیعی نیست،احساس می کنم سر بدست آوردن افرا رقابت دارن 🤔🙏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون از نظرت عزیزم❤

    ۱ سال پیش
کپی شد!